تابستانه

خوب این چهارمین تابستونی هست که من و داداشی ها به همراه مامان تو خونه هستیم و خوش می گذرونیم و از شر مهد کودک راحت شدیم. البته مامان برای من و داداشی ها برنامه هایی گذاشته که تا حدی سرگرم بشیم و یه چیزایی یاد بگیریم

من تونستم با کمک مامان در خرداد ماه کتاب Primer 1-2 رو یا بگیرم و در ازمون ورودی کلاس های تحت نظارت کانون زبان ایران شرکت کنم و در سطح Step 1 قبول بشم و هفته ای دو روز به کلاس می رم. چون می دونم برای کار در اینترنت و دونستن کامپیوتر که به شدت به اونا علاقه دارم دونستن زبان انگلیسی لازمه.

حدود دو سالی هم می شه که هفته ای یک جلسه به کلاس موسیقی پیش استاد خوبم عمو مهبد می رم  و پیانو یاد می گیرم. اول ها خیلی خیلی به موسیقی علاقه من بودم چون سرو ناز خیلی خوب آهنگ می زد و منم می خواستم مثل اون باشم.

با اینکه استادم از من و یادگیریم خیلی راض هست ولی کمی برام سخت شده...من به مامانم قول دادم تا اون جایی که می تونم موسیقی رو ادامه بدم

آهنگهایی که یاد گرفتم:

جان مریم - سلطان قلبها- قد و بالا - تولد- خواب های طلایی ( عشق مامان) - دو پنجره- بابا کرم- گل سنگم- پیش درامد اصفهان - گل گلدون - زنگ اصفهان - سولنزارو - الهه ناز- شد خزان- عروس کوهستان- امشب شب مهتابه - روح افزا - دختر بویر احمدی- بارون بارونه - دل دیوونه  و اخرین آهنگم  مرغ سحر

داداشی ها هم به بازی فوتبال ( در زمین چمن و پلی استیشن ) علاقه مندند.  و تمام روز رو به این بازی می پردازند. کمی نقاشی و دیدن سی دی هم وقتشون رو پر می کنه.

اونا هم هفته ای 3 روز به مدرسه فوتبال می رن.... اونا همه تیم های مطرح دنیا رو می شناسن و حتی مربی و ارنج تیم ها رو هم می دونن.... فسقلی ها

 

 

   + مامان - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥

کلاس دوم من و پیش دبستانی فسقلی ها

ما چه قدر بزرگ شدیم خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!تشویق

این بزرگ شدن ما به چه قیمتی تموم میشه؟سوال

فکر کنم یکی از اثرات  اینه که بیشتر باید برای ما وقت بزران.... قبلا مامان زیاد فرصت داشت برای ما بنویسه ولی حالا دیگه یاد داشت ها سالانه و دو سالانه شده.من امروز به مامانم قول دادم خودم دیگه تایپ کنم و مامان فقط اونا رو برام تو وب لاگ بزراه. کلی پیشرف کردم.لبخند دیگه اون پگاه کوچولوی اولین پستم نیستملبخند

( تازه امروز یه جورایی هم فهمیدم چه جوری تو وب لاگ بزارم و .... ولی فعلا مامان به روی خودش نمیاره)

بله امسال من کلاس دوم رو هم تموم کردم و داداشی ها هم پیش دبستانی رو به پایان رسوندن. ما خدا رو شکر می کنیم که درسامونو خوب خوب می خونیم و معلم ها از ما راضی هستن. عکس های زیر مربوط به روز اول مدرسه من و روز اول پیش دبستان داداشی ها و روز آخر مدرسه ما که به همراه بچه ها و خانم معلم عزیزم خانم شوشتری به پارک مریم رفتیم و روز کارنامه گرفتنم و بالاخره جشن پایان سال داداشی ها است.

داداشی ها روز جشن برنامه های زیبایی اجرا کردن که بهترینش نمایش حسنی بود که پویادر نقش ان بود و در نمایش دنبال گوسفندش که داداش پایا بو می گشت.اون روز کلی یاد جشن پیش دبستان خودم بودم که تقریبا همه کاره بودم ولی اون روز فقط می تونستم تماشا کنم.ناراحت

داداشی ها خسته نباشین و دستتون در دنکنه.قلبماچماچقلب

 

   + مامان - ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥

روز اول مدرسه من

در حال حاضر من کلاس دوم رو هم تموم کردم ولی به علت تاخیر در نوشتن خاطراتم  الان این نوشته رو به خاطره اون روز اختصاص می دم.خجالت

الان با دیدن این عکسا کلی گریم گرفته بود. هیچ وقت این روز رو فراموش نمی کنم.گریه

دبستان شهدای معلم - آموزگار: سرکار خانم عرب  سال: 89-88

بهترین دوستم: ترنم که از پیش دبستان  با هم بودیمزبان

از مامان نرگس و بابا عباسم و بابا و مامان و داداشی ها که روز جشن شکوفه ها من رو همراهی کردن متشکرم.....قلب

   + مامان - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥

سال 90 مبارک

سلام به دوستان قدیمی...

سال نو مبارک .... من و داداشی ها بعد از ٢ سال دوباره اومدیم

کلی بزرگ شدیم و خبر جدید داریم.... که براتون در اولین فرصت تعریف می کنیم.

فعلا خدا نگهدار

   + مامان - ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸

یکسالی که گذشت....

سلام ، سلام صد تا ...هزار تا... دو هزارتا ......صد هزار تا سلام قشنگ

سلام به همه دوستای خوب و نازنینم و مامانای مهربونشون

به مامانا و دوستای گلمون ... با اینکه  ما یکساله براشون چیزی ننوشتیم اونا مارو از یاد نبردن و برامون یادداشت گذاشتن و به یادمون بودن...

همه شما رو خیلی دوست داریم هر چند فقط عکساتونوو می بینیم و حرفای قشنگتون رو می خونیم ...

 

لیلی جون مامان یونا خوشگله، مانا و مانیای دوست داشتنی، بیتا جون و دوقلوهای گلش، ونوشه مهربون مامان سارا کوچولو، آرزو و آرش نازنین ، تینا و سینا جون و دوستای جدیدمون که در اولین فرصت بهشون سر میزنیم و باهاشون دوست میشیم.

ما توی این یکسال مثل بقیه دوستامون بزرگتر شدیم و اتفاقات جدیدی برامون افتاد.

تابستون سال پیش رو پیش مامان تو خونه بودیم و از اول مهر سه تایمون راهی مهد کودک  ارکیده شدیم . من به پیش دبستانی رفتم و پویا و پایا به کلاس پیش آمادگی. طبق معمول چند روزی طول کشید تا به مهد و شرایط جدیدش عادت کردیم. مربی من خاله فرانک بود که واقعا دوسش داشتم و کلی چیزای جدید بهم یاد داد. خیلی هم خوشگل و ناز بود که تقریبا نزدیکی های عید ازدواج کرد و من که بهش وابسته شده بودم به سختی تونستم مهد کودک رو تا چند وقت تحمل کنم.

مربی پویا و پایا هم خاله آمنه بود که اونم واسه داداشی ها خیلی زحمت می کشید و خیلی مهربون بود. بعد از عید خاله آمنه شد مربی من و باهامون برای جشن آخر سال (پیش دبستانی ها) کار می کرد. جشن ما 28 خرداد ماه با هنرمندی بچه های پیش دبستان برگزار شد که مامانی ها کلی از برناممون خوششون اومد و ما براشون یه عالمه برنامه اجرا کردیم و هنرمندی کردیم.

مامانی چند تا از عکسامونو تو وبلاگمون می زاره...

بعد از عید هم داداشی ها بیشتر در مهد به بازی و شیطونی گذروندن تا چیزی یاد بگیرن...

از اول تیر ماه هم داداشی ها چون مامان تعطیله تو خونه هستن و من یه روزایی به کلاس زبان و شنا و اسکیت و نقاشی میرم. که خیلی بهم خوش میگذره یکی دو روز هم خونم و حسابی مامان رو تو خونه خسته می کنیم (البته به کمک داداشی ها...)

و دیگه اینکه طبق گذشته و گفته های مربیام دختر باهوش و زرنگی هستم، خیلی خوب میرقصم و نمایش بازی می کنم و نقاشی می کشم و ژیمناستیک بازی می کنم + رقص باله  که واسه جشنمون یاد گرفتیم.

چند روز پیش تولد مامان نرگسمون بود که چند تا از اون عکسها رو هم چون جدید هستن تو وبلاگمون میزاریم. ایشالله مامان نرگسمون 120 ساله بشه هم اون مارو خیلی دوست داره و هم ما عاشق او و بابا عباسمون هستیم...( مامان و بابای مامانمون). تو عکسها آرنیکا هم هست که از یاداداشت قبلی یکسال بزرگتر شده و چند روز دیگه تولد دو سالگیش رو جشن میگیریم. ( دختر دایی حامد)

و قراره تو این تابستون کلی بهمون با مهمونامون بهمون خوش بگذره ... قراره عمو حمید و خاله رخی و نیلوفر و حسام  جون بیان. شهرزاد جون بیاد و امیر ( پسر عمه ملی) ازدواج کنه.....

عکسای زیر مربوط به سال نو ٨٨- جشن عید در مهد - و تولد مامان نرگسم هست.

عکسای فارغ التحصیلی پیش دبستانم رو تا چند روز دیگه میزارم

 

   + مامان - ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩
← صفحه بعد