سلام ، سلام صد تا ...هزار تا... دو هزارتا ......صد هزار تا سلام قشنگ
سلام به همه دوستای خوب و نازنینم و مامانای مهربونشون
به مامانا و دوستای گلمون ... با اینکه ما یکساله براشون چیزی ننوشتیم اونا مارو از یاد نبردن و برامون یادداشت گذاشتن و به یادمون بودن...
همه شما رو خیلی دوست داریم هر چند فقط عکساتونوو می بینیم و حرفای قشنگتون رو می خونیم ...
لیلی جون مامان یونا خوشگله، مانا و مانیای دوست داشتنی، بیتا جون و دوقلوهای گلش، ونوشه مهربون مامان سارا کوچولو، آرزو و آرش نازنین ، تینا و سینا جون و دوستای جدیدمون که در اولین فرصت بهشون سر میزنیم و باهاشون دوست میشیم.
ما توی این یکسال مثل بقیه دوستامون بزرگتر شدیم و اتفاقات جدیدی برامون افتاد.
تابستون سال پیش رو پیش مامان تو خونه بودیم و از اول مهر سه تایمون راهی مهد کودک ارکیده شدیم . من به پیش دبستانی رفتم و پویا و پایا به کلاس پیش آمادگی. طبق معمول چند روزی طول کشید تا به مهد و شرایط جدیدش عادت کردیم. مربی من خاله فرانک بود که واقعا دوسش داشتم و کلی چیزای جدید بهم یاد داد. خیلی هم خوشگل و ناز بود که تقریبا نزدیکی های عید ازدواج کرد و من که بهش وابسته شده بودم به سختی تونستم مهد کودک رو تا چند وقت تحمل کنم.
مربی پویا و پایا هم خاله آمنه بود که اونم واسه داداشی ها خیلی زحمت می کشید و خیلی مهربون بود. بعد از عید خاله آمنه شد مربی من و باهامون برای جشن آخر سال (پیش دبستانی ها) کار می کرد. جشن ما 28 خرداد ماه با هنرمندی بچه های پیش دبستان برگزار شد که مامانی ها کلی از برناممون خوششون اومد و ما براشون یه عالمه برنامه اجرا کردیم و هنرمندی کردیم.
مامانی چند تا از عکسامونو تو وبلاگمون می زاره...
بعد از عید هم داداشی ها بیشتر در مهد به بازی و شیطونی گذروندن تا چیزی یاد بگیرن...
از اول تیر ماه هم داداشی ها چون مامان تعطیله تو خونه هستن و من یه روزایی به کلاس زبان و شنا و اسکیت و نقاشی میرم. که خیلی بهم خوش میگذره یکی دو روز هم خونم و حسابی مامان رو تو خونه خسته می کنیم (البته به کمک داداشی ها...)
و دیگه اینکه طبق گذشته و گفته های مربیام دختر باهوش و زرنگی هستم، خیلی خوب میرقصم و نمایش بازی می کنم و نقاشی می کشم و ژیمناستیک بازی می کنم + رقص باله که واسه جشنمون یاد گرفتیم.
چند روز پیش تولد مامان نرگسمون بود که چند تا از اون عکسها رو هم چون جدید هستن تو وبلاگمون میزاریم. ایشالله مامان نرگسمون 120 ساله بشه هم اون مارو خیلی دوست داره و هم ما عاشق او و بابا عباسمون هستیم...( مامان و بابای مامانمون). تو عکسها آرنیکا هم هست که از یاداداشت قبلی یکسال بزرگتر شده و چند روز دیگه تولد دو سالگیش رو جشن میگیریم. ( دختر دایی حامد)
و قراره تو این تابستون کلی بهمون با مهمونامون بهمون خوش بگذره ... قراره عمو حمید و خاله رخی و نیلوفر و حسام جون بیان. شهرزاد جون بیاد و امیر ( پسر عمه ملی) ازدواج کنه.....
عکسای زیر مربوط به سال نو ٨٨- جشن عید در مهد - و تولد مامان نرگسم هست.
عکسای فارغ التحصیلی پیش دبستانم رو تا چند روز دیگه میزارم