ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩ 


کلمات کلیدی:
 
یکسالی که گذشت....
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩ 

سلام ، سلام صد تا ...هزار تا... دو هزارتا ......صد هزار تا سلام قشنگ

سلام به همه دوستای خوب و نازنینم و مامانای مهربونشون

به مامانا و دوستای گلمون ... با اینکه  ما یکساله براشون چیزی ننوشتیم اونا مارو از یاد نبردن و برامون یادداشت گذاشتن و به یادمون بودن...

همه شما رو خیلی دوست داریم هر چند فقط عکساتونوو می بینیم و حرفای قشنگتون رو می خونیم ...

 

لیلی جون مامان یونا خوشگله، مانا و مانیای دوست داشتنی، بیتا جون و دوقلوهای گلش، ونوشه مهربون مامان سارا کوچولو، آرزو و آرش نازنین ، تینا و سینا جون و دوستای جدیدمون که در اولین فرصت بهشون سر میزنیم و باهاشون دوست میشیم.

ما توی این یکسال مثل بقیه دوستامون بزرگتر شدیم و اتفاقات جدیدی برامون افتاد.

تابستون سال پیش رو پیش مامان تو خونه بودیم و از اول مهر سه تایمون راهی مهد کودک  ارکیده شدیم . من به پیش دبستانی رفتم و پویا و پایا به کلاس پیش آمادگی. طبق معمول چند روزی طول کشید تا به مهد و شرایط جدیدش عادت کردیم. مربی من خاله فرانک بود که واقعا دوسش داشتم و کلی چیزای جدید بهم یاد داد. خیلی هم خوشگل و ناز بود که تقریبا نزدیکی های عید ازدواج کرد و من که بهش وابسته شده بودم به سختی تونستم مهد کودک رو تا چند وقت تحمل کنم.

مربی پویا و پایا هم خاله آمنه بود که اونم واسه داداشی ها خیلی زحمت می کشید و خیلی مهربون بود. بعد از عید خاله آمنه شد مربی من و باهامون برای جشن آخر سال (پیش دبستانی ها) کار می کرد. جشن ما 28 خرداد ماه با هنرمندی بچه های پیش دبستان برگزار شد که مامانی ها کلی از برناممون خوششون اومد و ما براشون یه عالمه برنامه اجرا کردیم و هنرمندی کردیم.

مامانی چند تا از عکسامونو تو وبلاگمون می زاره...

بعد از عید هم داداشی ها بیشتر در مهد به بازی و شیطونی گذروندن تا چیزی یاد بگیرن...

از اول تیر ماه هم داداشی ها چون مامان تعطیله تو خونه هستن و من یه روزایی به کلاس زبان و شنا و اسکیت و نقاشی میرم. که خیلی بهم خوش میگذره یکی دو روز هم خونم و حسابی مامان رو تو خونه خسته می کنیم (البته به کمک داداشی ها...)

و دیگه اینکه طبق گذشته و گفته های مربیام دختر باهوش و زرنگی هستم، خیلی خوب میرقصم و نمایش بازی می کنم و نقاشی می کشم و ژیمناستیک بازی می کنم + رقص باله  که واسه جشنمون یاد گرفتیم.

چند روز پیش تولد مامان نرگسمون بود که چند تا از اون عکسها رو هم چون جدید هستن تو وبلاگمون میزاریم. ایشالله مامان نرگسمون 120 ساله بشه هم اون مارو خیلی دوست داره و هم ما عاشق او و بابا عباسمون هستیم...( مامان و بابای مامانمون). تو عکسها آرنیکا هم هست که از یاداداشت قبلی یکسال بزرگتر شده و چند روز دیگه تولد دو سالگیش رو جشن میگیریم. ( دختر دایی حامد)

و قراره تو این تابستون کلی بهمون با مهمونامون بهمون خوش بگذره ... قراره عمو حمید و خاله رخی و نیلوفر و حسام  جون بیان. شهرزاد جون بیاد و امیر ( پسر عمه ملی) ازدواج کنه.....

عکسای زیر مربوط به سال نو ٨٨- جشن عید در مهد - و تولد مامان نرگسم هست.

عکسای فارغ التحصیلی پیش دبستانم رو تا چند روز دیگه میزارم

 


کلمات کلیدی:
 
تابستان من و داداشی ها
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥ 

سلام

بالاخره بعد از مدت ها مامانی وقتی و همتی پیدا کرد تا وب لاگ ما رو به روز کنه... دستش درد نکنه... اینو بارها گفتم و خیلی از مامانا هم میدونن که یه مامانی مثل مامان من با سه تا وروجک مثل من و داداشی ها با توجه به شرایط جدیدی که براتون تعریف میکنم.... اگه سالی یکبار هم به اینکار برسه باید شکر کرد....لبخند

بله براتون بگم که.... بعد ازهشت ماه انتظار کار مدرسه مامانی تازه از اول خرداد درست شد و مامان ما رسما از اول خرداد به آموزش و پرورش منتقل شد. خدار رو شکر

با توجه به اینکه در خرداد ماه مدارس فقط برای برگزاری امتحانات باز بودند،خیلی خوشبحال مامانی شده بود و تابستون و سه ماه تعطیلی هم در راه بود. اداره قبلب مامان بهش پیشنهاد دادن که روزایی که تو خرداد مدرسه نمی ره و تابستون رو با اونا همچنان همکاری داشته باشه. مامانی هم با اینکه بدش نمیومد ولی به علت خستگی روحی و جسمی زیاد و با صحبت هایی که با بابا شاهین انجام داد تصمیم گرفت که از فرصت تعطیلاتش استفاده کنه و یه نفسی بکشه... بی خیال پول و ٢ تا حقوقچشمک

و این بود که مامانی رسما از ٢٨ اردیبهشت از محل کار قبلیش خداحافظی کرد. و همون شبش همراه پایا و مامان نرگس و خاله مامانی و دخترخاله مامانی راهی شیراز برای تغییر روحیه و آب و هوا شدند.متفکر

بابا به خاطر شرایط کاری نمی تونست بیاد ومامان هم نمی تونست سه تایی مارو ببره.بابا در نهایت محبت قبول کرد که دوقلوهارونگه داره و من با مامان برم " روزا می رفتیم مهدو عصرا با بابایی بودیم"ولی من دوست داشتم تهران بمونم و با سروناز باشم و سرزمین عجایب برم.... این بود که مامان پایا رو که به اون وابستگی بیشتری داشت برد. سفر مامان اینا ۴ روز طول کشید و ما دلمون براش تنگ شده بود. تا حالا مامان بدون ما جایی نرفته بودتعجب

در نبودن مامان پای من هم آسیب دید و دم پارک که من درکناردوستام بودم یهو یه ماشین از رو پام رد میشه که پام زخمی شد و کوفتگی شدید و کلی گریه و زاری و ناراحتی به همراه داشت.... طفلی مامان وقتی برگشت و منو دید بقول خودش چند روز خوشی کوفتش شد.

تو ماه خرداد هم مامانی هم به کاراش می رسید وقتی از مدرسه میومد هم بعضی روزا ما رو بعد از ناهار از مهد به خونه میاورد و صبح روزایی هم که مدرسه نداشت دیرتر به مهد می برد و این وضعیت خیلی مورد علاقه من و پویا و پایا بو( از اینکه تو مهد نمی خوابیدیم)

و اما............از شانس خوب ما و شانس بد مامان مهدکودک ما به علت بالارفتن نرخ کرایه آن ( افزایش ٢ میلیون تومان در ماه) و عدم توانایی پرداخت آن توسط مدیر مهد از پایان خرداد ماه تعطیل شد.زبانو چون مهدکودک های اطراف ما قبلا تست شده و مورد قبول مامان نبودند اینه که" ما تابستون رو در کنار مامان در تعطیلات به سر می بریمخنده"

بله اینم از داستان ما.. اینه که مامان از صبح که بلند میشه واسه ما صبحانه آماده می کنه ...بعدش ناهار و در این بین که ما بازی می کنیم و کارتون و فیلم می بینیم اگه برسه به ما شعر و انگلیسی یاد می ده و باهامون نمایش عروسکی هم کار می کنه... دعواهامون رو صلح می ده و به کارای خونه می رسه عصرا که ما می خوابیم هم تا بابا بیاد اگه خسته نباشه و نخواد استراحت کنه کمی به کارای خودش ... مطالعه و کار با کامپیوترش می رسه ( هفته ای یکی دوبار....) عصر ها هم ساعت ٧ بابا از سر کار میاد و ماروبه پارک و مرکز خرید و گاهی مهمونی و گشت گذار می برن تا انرژی ذخیره شده در طول روزمون رو مصرف کنیم.

چند تا از عکسای جدیدمون هم در زیر برای تکمیل یادداشت مفصلمون اومده...  

 

راستی دیروز هم تولد دختردایی گلمون آرنیکا بود که یک ساله شد و کلی بهمون خوش گذشت. در اولین فرصت اون عکسا رو هم تو وبلاگمون می زاریم...

تو عکسامون هدیه عمو علی که یه ماشین شارژی قرمز رنگه هم هست...( اسما واسه دوقلوهاست ولی من هم باهاش کلی رانندگی می کنم" دستش درد نکنه... مامان و بابا هم واسه من یه دوچرخه صورتی خوشگل خردیدن که تو تابستون هم یاد بگیرم و هم بازی کنم. (دستشون در دنکنهقلب)

و اون عکس که من با لباس سفید هستم توی ماشین  در حال رفتن به تولد آرنیکاست....

 


کلمات کلیدی:
 
روز مامانا مبارک
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤ 

سلام به همه مامانی های گل و دوست داشتنی

تشویقروزتو ن مبارک... تشویق

خدابهتون صبر و سلامتی بده تا ما بتونیم در کنار شما بزرگ و بزرگتر بشیم.

و یه روزی بتونیم کمی ازمهربونی های شما رو جبران  کنیم.

 

                                                             پگاه وداداشی ها

                                                              قلبقلبقلب

 

بازنده"راستی ببخشید که خیلی وقته نیومدیم. به زودی مامان علتش رو مینوسه"


کلمات کلیدی:
 
اولین عکس من و داداشی ها در سال جدید
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٧ 

سلام به دوستان گلمون و مامان و باباهای مهربونشون
من و داداشی هام هم سال جدید رو در آخرین روزهای ماه فروردین بهتون تبریک میگیم و طبق معمول ما بازم خیلی دیر نوشتیم و علتش هم دیگه موجهه دیگه مامانه  و اینهمه  کار و مسوولیت و بچه و...
خوشحالیم که در سال جدید هم وبلاگ نویسی مامان هرچند کوتاه برای ما ادامه داره.
تعطیلات عید به من و داداشی ها خیلی خوش گذشت و در کنار مامان و بابا روزای خوبی داشتیم. همه بچه ها تو وب لاگشون با هفت سین عکس دارن ولی من و داداشی ها نداریم چون اون روز فقط مامان و بابا تونستن از ما وروجکها یه فیلم کوتاه ۵-۶ دقیقه ای بگیرن و بعدشم مهمونی رفتن و .... اینه که اگه عکس نداریم به علت اینه که ما سه تایی رضایت ندادیم لحظه ای از شیطنت و بازیگوشی دست برداریم و در کنار میز ۷ سین بنشینیم تا ازمون عکس بگیرن تا اینکه موقع ظهر روز اول عید در حالیکه داشتیم می رفتیم خونه مامان جون اینا تو راه از شدت خستگی شیطنتهای ۳-۴ ساعتمون هر سه به خواب رفتیم ( منزل ما تا خونه مامان جون اینا همش ۱۵ دقیقه فاصله داره) و مامان تونست یه عکس ازمون بندازه که در زیر می بینین...
واقعا از دست ما سه تا...... باشه بزرگ شدیم یادمون بمونه که این عکس روز عیدمونه

پایا و پویا

برای دین اندازه واقعی عکس روش کلیک کنید.

Free Image Hosting at www.picturetrail.com

 Free Image Hosting at www.picturetrail.com

کلمات کلیدی: