پيش خدا

سلام به همه اونایی که رفتن پیش خدا

چند روز پیش از مامان و بابا پرسیدم راستی میدونین آقای جلیلوند رفته پیش خدا ( دوست بابا عباس بود ( بابای مامان )که یه زمانی نگهبان مجتمع ما بودش)؟ مامان وبابا با تعجب بهم نگاه کردن و گفتن آره.... و بعدم مامان منو بوسید و با بابا حرفای دیگه ای زدن تا من یادم بره......... پنجشنبه رفته بودیم با مامان و خاله مامان سر خاک مامان بزرگ ( مامان بزرگ مامان) . وقتی مامان داشت گریه می کرد ازش پرسیدم مامان خوب نیست آدما برن پیش خدا؟... مامان با تعجب ازم پرسید چرا اینو گفتم؟ و من در جوابش گفتم چون ما اونا رو نمی بینیم و دلمون براشون تنگ میشه و براشون گریه می کنیم اونوقت مامان گفت که درسته که ما اونا رو نمی بینیم ولی اونا ما رو می بینن و هر سوره ای که بخونیم فرشته ها بهشون کلی هدیه میدن از طرف ما و اونارو خوشحال می کنن و اونا هم از پیش خدا از هدیه های ما خوشحال میشن.... منم دیگه چیزی نگفتم . منم دوست داشتم مثل مامان سنگ قبر مامان بزرگ رو بشورم  و روی سنگش دست بکشمو اینکارو کردم و  مثل مامان  کنار قبر مامان بزرگ نشستم و سنگش رو ناز کردم و براش قران خوندم.....

 ۲ شب پیش اومدم توی اشپزخونه دیدم مامان چشماش اشک داره .... سعی کرد من نبینمش ولی من دیدمش... ازش پرسیدم مامان واسه مامان بزرگ گریه می کنی؟ و اون گفت که نه..... گفتم پس چی شده؟ مامان گفت اگه بگم قول میدی ناراحت نشی  بهت میگم و من بهش قول دادم... اون بهم گفت آقای اسلامی رفته پیش خدا... میدونین من به مامان چی گفتم؟ گفتم مامان اینکه ناراحتی نداره درسته ما اونو نمی بینیم ولی  اون که ما رو می بینه.... با اینکه خیلی سعی کردم ناراحت نشم ولی مامان دید که چند دقیقه ای تو فکر بودم ....... مگه میشه آدم دیگه کسی رو نبینه و ناراحت نشه؟ ولی مامان این جمله رو چند روز پیش سر خاک مامان بزرگ خودش بهم گفت که من ناراحت نباشم و منم بنظرم به موقع جوابش رو دادم و سعی کردم  از رفتن آقای اسلامی پیش خدا ناراحت نشم ..............

آقای اسلامی همکار اداره مامان بود. من دفعه آخری که رفتم پیش مامان بامن پازل بازی کرد. با هم کتاب نقاشی کردیم و نقاشی کشیدیم.... خیلی باهاش دوست شدم با اینکه اولین بار بود میدیدمش... تازه بهم گفت این دفعه که خواستی بیایی بهم زنگ بزن تا برات اسباب بازی بیارم...روز ۴ شنبه عصر که فهمیدم مامان از خونه خاله اینا باهاش حرف میزنه خواستم گوشی تلفن رو بهم بده با آقای اسلامی حرف بزنم که مامان اینکارو نکرد و بعد ازصحبتش تلفن رو قطع کرد.02.gif و یکشنبه شب بهم گفت که اون رفته پیش خدا20.gif

اون همکار خیلی خیلی خیلی خوبی برای مامان و همکارای دیگش بوده ُ جوون خیلی محجوب و مهربون که با ۴ تا از دوستاش جمعه صبح  با ماشین میرن  تو دره و همگی میرن پیش خدا........ همه جوونای خوبی بودن و با کمالات ....... خدا بیامرزتشون..... جای آقای اسلامی اونجا خالیه همیشه49.gif

به مامانم و همه دوستای آقای اسلامی و مامان و بابا و خواهرا و برادراشون تسلیت میگم

/ 3 نظر / 7 بازدید
مامان دو قلو ها

عزیزم خیلی سخته ...خدا نکنه اگه خبر رفتن کسی رو تو غربت بشنوی و هیچی از دستت برنیاد . رحمت خدا شامل حالشان باد ...

پگاه

سلام به هم اسم عزيزم