سلام...

من پگاه هستم.

و تازه ۱۵ ماهم تموم شده که مامان  يادش افتاده  ميتونه واسم وبلاگ درست کنه. با اينکه يک ۱۵ ماهی تاخير داره ولی عيبی نداره..... به همه شما ها که اينجا هستين خوشومد ميگم.

اين عکس  از اولين عکس های منه:

روز شنبه  ۱۸ آبان ۱۳۸۱ در بيمارستان مدائن تهران در  ساعات اوليه به دنيا اومدنم بغل عمه جونم هستم که قايم شده.

من همش ۲.۸۵۰ کيلو وزن داشتم و ۴۹ سانتی متر قد.

و حالا وقتی برای اولين با ر رفتم خونه مامان جون اينا... 

اولین باری که رفتم خونه مامان جون

اينجا مثلا خوابيدم ولی همه رو می ديدم .  کلی آدم ايستادن ازم عکس بگيرن (حدود ۲۰ روزگی منه)

و بالاخره پس از دوماه  روزا خوابيدن و شبا بيدار بودن گفتم حيفه بزار تو روز يک بارم که شده چشمام رو کمی باز کنم حالا که کسی نيست... ولی نگو مامانم منتظر فرصته و يکهو اين عکسو ازم انداخت و غافلگيرم کرد..... اين روزا بهم خيلی خوش می گذشت. روزا تخت ميگرفتم می خوابيدم و شبا سر حال و قبراق وقتی مامان می خواست بخوابه بر و بر نگاش می کردم.

2 ماهمه توی تخت خودم دارم استراحت می کنم.

دارم يک نگاهی به خرس های بيکاری که بالای سرم می چرخن می کنم.

 

يک ماه ديگه هم گذشت. رفته بودم خونه عمه ملی که  شهرزاد جون تند و تند از من عکس می انداخت و من مات و مبهوت مونده  بودم.

                                       من که از کارای اینا سر در نمیارم!

                                          من خيلی شکل پسرا هستم؟02.gif

لطفا به هاپو توجه نفرمایید! منو نیگاه کنین.                        من بیچاره تا کی باید این بالا بمونم؟

  حالا کمی قيافه ام دخترونه تر شد... نه؟

 سال نو:

 چهار ماهم تموم شده و رفتم تو پنجمين ماه. ولی هنوز نمی تونم  خوب بشينم  فقط دارم وزن اضافه می کنم و قد.

تو اتاق خودمم ولی بابا منو بره اون بالاامروز عمه ملی اينا اومده بودن خونمون و طبق معمول عکس بازی. اين تنها عکس تکی من بوده که مامان فکر می کرده خوب شده... ولی خودمونيم ، پس موهام کو؟ اون يک ذره هم که داشتم بخاطر آفتاب افتادن تو سرم محو شده. 

 

   

 

 

 

 عجب عکسيه! چه شکلی شدم. فقط لپ دارم و         چونه!          

 

 

وقايع ۵ ماهگی:

حالا ديگه يک ذره شکل گرفتم و هر روز يک شکل نمی شم. خيلی هم دختر خوبی شدم و ديگه شبا با مامان و بابا می خوابم. می تونم ديگه با مامان و بابا از خونه بيرون برم ...سعی می کنم چند دقيقه ای توی کالسکه بند بشم ولی زياد ازش خوشم نمياد. بغل مامان خيلی بهتره03.gif تازه واسه اولين بار پارک هم رفتم که عکسشو هم دارم می گم مامانم واستون بزاره.

وقتی واسه اولین بار پارک رفته بودم....

ببينين منو چه جوری بستن! منم تحويلشون  نگرفتم و نيگاشون نکردم!

راستی ببينين چقدر نور تاثير داره... اينجا کلم پر شده از مو

 

35.gifنيم سالگی من35.gif

من و کیک تولد شش ماهگیم!

خونه مامانی اينا تولد بازی داشتيم. عجب کيک خوشمزه ای

راستی اين تل  با پاپيونش خيلی به قيافم کمک کرده که ديگه از مامانم تو خيابون وقتی اسمم رو مپرسن تعجب نکن که  مگه من دخترم!

پنجشنبه  ۱۸ اريبهشت ۸۳ من ۶ ماهم تموم شد. بابا و مامان هم کلی منو تحويل گرفتن و برام کيک خريدن. روشم نوشته بود " پگاه جان تولدت مبارک  ۶ ماهگی!"  اينو داشته باشين ببينم واسه هميشه از اين کارا می کنن  يا بعد از يکی دو سال سن منو هم يادشون می ره!01.gif

ديگه مثل خانوما می شينم. . غذای کمکی هم علاوه بر شير مامانم و شير خشک بهم ميدن. هوا هم خيلی خوبه و من می تونم ديگه ۱۰ تا لباس رو هم روهم نپوشم. اينم از بقيه عکسهای ۶ ماهگی من ...

 خونه حاجیه خانم مولی....        وقتی خیلی خوشحال بودم       رفته بودم نمایشگاه گل. پارک گیشا

 از اينکه يک خانم حسابی ۶ ماهه شدم خيلی خوشحالم ! ولی مثل اينکه زيادی می خندم...

حالا ديگه ۷ ماهم تموم شده:

روزها و شبها همين طور ميگذره و من بزرگ ترميشم. صبحها بابا و مامان منو از خواب ناز بيدار می کنن ، شال و کلاه ميکنن و ميبرنم خونه مامانی . تا ساعت ۴ اونجام تا مامان و بابا بيان دنبالم. اونجا بهم خيلی خوش ميگذره کلی جا دارم واسه خودم بچرخم. دايی و خاله ، مامانی و بابا عباس و مامان بزرگ کلی تحويلم ميگيرن ولی حيف که مامان اينا از صبح پيشم نيستن .

تازه دارم ميفهمم که مامان منو صبح از بغل خودش ميده بغل مامانی . خيلی سعی ميکنم توی راه بيدار بمونم که يک نغی بزنم وقتی دارن تحويلم  ميدن که خيلی مامان خوش بحالش نشه.... يک کمی عذاب وجدان بگيره.....

فکر نکنم کسی رو ساعت 7 صبح بیدار کنن ازش عکس بگیرن جز من  بیچاره !

شکل فرشته های معصوم کوچولو شدم. ( کلی خودمو تحويل گرفتم)

دو تا دندون بالای حسابی دارم . ۲ تای پايينی هم داره در مياد. جون ميده واسه گاز گرفتن. چهار دست و پا هم راه ميرم.

بعد از هفت هشته ... ديگه . پس منم ۸ ماهمه03.gif

مامان مجبور بود چند روزی بره شيراز . بدون منم که نمی تونست بره در نتيجه من و بابا هم رفتيم . اولين بار بعد از بدنيا اومدنم سوار هواپيما شدم. تمام مدت رفت رو خوابيدم وقتی بيدار شدم رسيده بوديم . اصلا مامان اينا رو اذيت نکردم . حتما موقع برگشت بيدار ميمونم تا فکر نکنن هر روز می تونن رو من حساب کنن و هر جايی ببرنم13.gif

صبحها بابا نيگرم می داشت ( نگهداری بابا و مامانی با هم خيلی فرق داره ، با بابا بيشتر استراحت می کنيم ). عصر هم شهرزاد و مامان ميومدن و با هم ميرفتيم بيرون . تقريبا هر جايی که من رو ميتونستن ببرن رفتن.ولی به خاطر من امسال تخت جمشيد نرفتن. شهرزاد و همونی که ميدونی دو تايی رفتن. من قبلا وقتی تو دل مامان بودم اونجا رفتم و يواشکی همه جاش رو ديده بودم. همون يک بار فعلا براشون بس بود. 

من تو رستوران صوفی دارم به رئیسای مامان زبون درازی میکنم. تا بیرونش کنن دیگه منو مجبور نکنه  هر جایی  هر وقتی برم.

 من و آوا دختر . دختر رئیس مامان. حمام وکیل

                                                       

 

 

 

نه ماهگی( دارم هر روز شيرين تر ميشم08.gif):                      

پيشرفت من فقط تو دندون درآوردنه فعلا. روزا هم همين طور ميگذرن . هوا همچنان گرمه و لباسهای منم تابستونی تر ميشه.

با این شکلک هایی که برام در میارن مگه می تونم جلوی خندم رو بگیرم؟

بازم منو میخندونن . نمیزارن ژست بگیرم!

 

 

کلی واسم تيپ زدن 03.gif

 

 

 

و اين ماه عمو حميد و خاله رخي،حسام و نيلوفر اومدن ايران .... همش ميرفتيم مهمونی. اينم يک عکس با دختر عمو و پسر عمو.... اونا فکر کنم منو خيلی دوست داشتن . مخصوصا نيلوفر ... همش پيش من میشست و مواظب من بود.

حسام ، من و نیلوفر .... خونه عمه الی

  چرا من مثل ژاپنی ها شدم؟ حتما از خواب پا شده بودم!  

میدونین بعد از چند بار روشن و خاموش شدن دوربین دلم واسه مامانم سوخت تا بالاخره رضایت دادم این عکس با کلاه رو ازم باندازن؟ واقعا    10 یا 15 بار این کلاه رو پرت کردم ولی بازم اونا گذاشتن رو سرم تا یک عکس باندازن...

            

 

       

 

 

 اينجا اتاق خودمه ... راستی من اصلا تو اين گهواره يک شب هم نخوابيدم ... تا ميذاشتنم  توش بيدار ميشدم و گريه می کردم. تنها کاربردش واسه عکس و دکوراسيون و زحمت مامان ( ببرتش اتاق خوشون و بياره اتاق من 18.gif ) و.... بوده 

ده ماهگی ( اولين سفر من به شمال ايران): 

 بالاخره مامان اينا تصميم گرفتن حالا که هوا بهتر شده يک سفری هم  برن. مسافرت خوبی بود ماو مامانی اينا و مامان جون اينا و عمه الی اينا... به من که خيلی خوش گذشت . همه پيشم بودن . هر وقت دلم می خواست ميرفتم بغل هر کی دوست داشتم. هيچ کس از کارام سر در نمی آورد. وقتايی که مامان می خواست جايی بره بهش گير می دادم که می خوام برم بغل اون . ولی وقتی پيشم بود واسه مامانی بهونه می گرفتم ... بقول دايی حامد  پگاه قاط داره ... تو راه هم يک وقتايی هوس می کردم پژو عمه الی رو سوار شم يک وقتايی هم برم پيش مامانی . بيچاره ها هر کی جلو بود بايد واميستاد و هی چراغ و بوق و ... تا خانمی جاش رو عوض کنه . بدم نبود  مامانم يک نفسی می کشيد هر چند که دلش واسم تنگ می شد.

  من و سروناز و آقا اسبه.... به حق چیزای سوار نشده!      بابا ، من و مامان ... عجب آفتابیه ... وقتی واسه من عینک نمی خرن منم عینک اونا رو میزنم دیگه...

 

 

 

 

 

 شهريور سال ۸۲ ... کنار دريا... کلی خوش گذشت... جای شما خالی

 

اولين روز کلاس موسيقی من :

بعد از اينکه از مسافرت اومديم منو گذاشتن کلاس تنبک.

                               خوب ميزنم06.gif     

یک چيزی يواشکی بگم: بعد از اولين روز کلاس من   اونو انداختم شيکست27.gifتنبک رو ميگم آ

۱۱ ماهگی:

شدم مبلغ رستوران!ديگه دارم يواش يواش يکساله می شم. خيلی سعی کردم راه برم ولی نمی تونم فقط بزور با هزار سلام و صلوات با کلی ادا و اطوار شايد چند ثانيه ای بايستم.... فکر کنم دارن نگران ميشن... آخه بابا من هر کاری بخوام ميتونم نشسته ام انجام بدم ... هر جا هم بخوام می تونم چهار دست و پا برم... چرا ديگه زحمت بکشم راه برم؟ به من چه نی نی های ديگه تنبليشون مياد از دستاشونم موقع راه رفتن استفاده کنن؟تازه اينجوری مجبورن بغلم کنن... ديدم نی نی های ديگه تو خيابون مجبورن خودشون راه برن!

 

يکسالگی من

سالار، من و شقایق

                                          تولد يکسالگی من خونه مامانی اينا... ۱۸ آبان ۱۳۸۲

                                                            الان من ۹۸۰۰ گرم وزن دارم و ۷۶ سانتيمتر قد.

هيچکدوم از عکسهای تکی ام خوب نيست . مگه من با بچه های ديگه چه فرقی می کنم؟ هيچ نی نی ايی تولد يک سالگيش نمی تونه عادی باشه ... از صبح عوض اينکه به من برسن واسم اتاق درست می کنن17.gif به هر چی می خوام دست بزنم ميگن جيزه...28.gif چه خبره06.gif می خوان واسه من تولد بگيرن ... نمی خوام...28.gif نه تنها عصر خوابم نبرد بلکه هر چی انرژی هم داشتم صرف دست زدن به همه چيز و سر در آوردن از همه کارا کردم . موقع عکس انداختن تکی هم که شد قبل از اينکه همه بيان يک خيار گرفتم دستم وشروع کردم به خورد کردن... خيلی تلاش کردم نخوابم ولی نشد . يه چرتی سر شام زدم و بيدارم کردن تا کيک ببرم . اينه که عکسام بر خلاف تلاش مامان و بابا خوب نشد.اين يکی از نمونه عکسامه ...

تمام مدتی هم که بيدار بودم از بغل مامان پايين نيومدم.... دوست نداشتم ازش جدا شم... می خواستم  درست مثل سال پيش همش  پيشش باشم.....

ولی بيچاره ها همه کلی زحمت کشيدن . با اينکه از صبح روزه بودن ولی برام همه کار کردن. کلی هم مهمون داشتيم .مامان و بابا بزرگام ، خاله و دايی و عمه ها.. عمو علی ... خاله شعله ، امير حسين و مامانش و سالارو مامان باباش.

۱۳ ماهگی( راه افتادن من):

وقتی توی تختم تک و تنها  ایستادم ...

بالاخره تونستم اول چند ثانيه ای وايستم خيلی هم بد نبود. يعنی خيلی هم هيجان انگيز بود.... بعد هم ۲ ،۳ قدمی برداشتم و بالاخره راه افتادم . اول از اتاق خودم شروع کردم ... مثلا می رفتم به هوای عروسکم، اسباب بازيهام و  مامان و .... . ولی ديگه وقتی ۱۳ ماهم تموم شد خيلی با احتياط و خوب راه می رفتم  و کمتر زمين می خوردم ....

 

 

 

 

۱۴ ماهگی( اومدن نيکا)

من و نیکا ... تولد عمو بهمن

تو اين ماه من فقط دارم روی راه رفتن کار می کنم. و ديگه اينکه ۲ تا دندون نيش هام هم دراومده و  تعدادش به ۱۴ رسيده. اين دو تا دندون برام خيلی سخت بودو خيلی بی تابی ميکردم.

و اينکه عموبهمن و خاله نازی و نيکا رو هم ديدم. البته نه اينکه فکر کنين خيلی به وجد اومدما... نه بابا تا طفلکی عمو بهمن اومد بغلم کنه زدم زير گريه 17.gif نميدونم چرا ولی خوب آخه عادت نداشتم اينهمه آدم يکهو تحويلم بگيرن . با خاله نازی هم برخورد جالب تری نداشتم ولی از اول هی نيکا رو بغل می کردم و خيلی دوستش داشتم . ولی نمی دونم چرا اون زياد از بغل کردن من خوشحال نمی شد... تو اين مدتی که اونا بودن  هم من به اونا عادت کردم هم اونا به اخلاق من... روزای خوبی بود خيلی با نيکا و سرو و شقايق بودم. چند تا از عکسهام هم هست که می بينين :

من و نیکا، خونه عمه الی

شقایق من و سروناز، خونه عمه الی

          اينم از نيکا خانوم خوش اخلاق                                          نمی دونم شقايق داره به چی فکر می کنه؟

                                                                                                             منم از اونايی که دست سرونازه می خوام02.gif

و حالا چند تا عکس تکی با لباسهايی که خاله رخی برام فرستاده:

بینم خاله رخی چی واسم داده؟                    صد دفعه گفتم .. من دوست ندارم کسی کلاه سرم بزاره!

                                 من ! وقتی دارم واسه مامان عشوه میام و بازی می کنم...

۱۵ ماهگی:

تا ۱۵ ماهه شدم  واکسن زدم . اونم ۲ بار . آخه خودشونو بزارن جای من ! تازه فهميدم دکتر و آمپول و اين چيزا يعنی چی 02.gif حالا وقتی منو  که مريض شده بودم  بردنم بيمارستان خاله شهره اينا اونجا اونقدر وحشتزده شده بودم که بغض کردم و هی بهونه می گرفتم و بالاخره وقتی وارد اتاق دکتر شدم هی می گفتم دد و به مامان آويزون شدم... طفلکی اونا... طفلکی من... و در نهايت تعجب مامان اينا يکهو گفتم ميترسم ميترسم  ... عجب روزی بود... بزرگ شدن و فهميدن زياد هم خوب نيست ها... !؟ خدا به داد مامان اينا برسه اگه بازم بخوان منو ببرن دکتر11.gif

شب عید غدیر، بعد از رفتن مهمونای مراسم عقد دایی حامد

 ساعت فکر کنم از يک و نيم گذشته ... مامان ول کن نيست ... هی چپ و راست با لباس خواب ازم عکس ميندازه02.gif

کلی ياد گرفتم حرف بزنم( نون ، آب، مامان و بابا، عباس و عينک و ...لا اله الا الله ) سووالها رو جواب بدم( مامان بزرگ چی داره ؟ عينک) آدما رو بترسونم(ا.....) مسخره کنم ( هه هه) و کلی  شيرين زبونی ديگه . ورزش هم می کنم هم مدل تلويزيون هم بابا عباسی....به پله هم خيلی علاقه مند شدم و دوست دارم هی برم بالا و بيام پايين تا ..... ديگه اينکه از عقد دايی حامد هم نانای رفته تو رگ و خونم و  کوچکترين ريتم منو  منو به حرکت در می آره...08.gif

 بدون شرح !۱۶ ماهگی:

 پيشرفت من در حرف زدن هنوز ادامه داره و خيلی کلمات رو ناخوداگاه تکرار می کنم.دندونام نيز تقريبا اونايی که ديده ميشه کامل شده... علاقه بسيار شديدی به  د در پيدا کردم ( روزی ۲يا ۳ نوبت ) و پياده روی تکی بدون اينکه کسی دستم رو بگيره....و اين صد در صد موجب اذيت مامان يا بابا يا هر کسی که منو بيرون می بره ميشه... ولی خوب مگه اونا وقتی ميتونن تنها راه برن دستشونو به کس ديگری ميدن؟ و ديگه اينکه با مردم موقع گردش خيلی خوب ارتباط برقرار می کنم... ولی بغل کسی نمی رم ... شرمنده! تو کارهای خونه هم به مامان کمک می کنم ... لباسها رو تو ماشين می ندازم ... توی پهن کردن اونا هم کمک می کنم ...  سفره را که انداختن می تونم تا صد بار جمع کنم و يا بهم بريزم!18.gifجای يک چيزهايی رو هم بلدم و می تونم اونا رو بيارم و يا بزارم سر جاشون.

16 ماهگی من... خونه خودمون ...

دارم گوشم رو به بابا نشون ميدم!

 

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوجو

پگاه خانم به ما هم ياد می دی چه جوری اين کارا رو بکنيم

kian

سلام مامان.من اسم شمارو ميدونم ولی چونکه خودتون نگفتين پس منم ميگم مامانه پگاه کوچولو.منو که ميشناسين؟تو گروه استقلال.../ميل زده بودم براتون در مورد بابای پرسپوليسيه پگاه؟باشه به منم سری بزنين.خوشحال ميشم.بای

nonaz

قربونت برم خوشگل خودم. یک بوس گنده هم از من و رویا و محیا قبول کن

Sasan

سلام... بوس بوس بوس...

Naser

ساعت 14:11 وای چقدر نازه ... خدا نگهدارش باشه. حاضرم لينکشو تو وبلاگم بزارم البته اگه مامانش اجازه بده

Reza khochuloo

سلام بازم تويی؟ می ينم که داری راه می ری. ميخوای دل منو بسوزونی نه؟ صبر کن خودم هم تا چند وقت ديگه راه ميفتم. الان نزديک به ۵ يا ۶ قدم رو خودم ميتونم برم. ولی برای اينکه ژيش تو کم نيارم مطمئن باش تا بعد از عيد نوروز به راه ميفتم. خدانگهدار پگاه کوچولو

قصه گو

سلام پگاه جون . خوبی ؟؟ مرسی که به وبلاگم اومدی امیدوارم بازم ببینمت . مواظب خودت باش. به امید دیدار

سپیده

سال نوی تو هم مبارک باشه خوشگله ... ((تعجب)) نمی کنی تو اين سال نو؟؟؟؟؟؟؟

غزل

ترخدا بگو پگاه کيه؟

tina

سلام خوبی خانم؟ من تازه با مامانت آشنا شدم ميدونم که تو هم مثله مامانت گلی . اميدوارم تو هم جز استقلالی های گل عالم بشی. راستی به مامانت سلام برسون