من اومدم دوباره

همگی سلام....11.gif

اینجور که پیداست ما هر چقدر بزرگ تر میشیم، مشکلاتمون هم یک جورای با ما بزرگ میشن و مامانی کمتر میرسه کارای ما رو انجام بده 50.gif.درسته شاید فکر کنین وب لاگ نوشتن رو خب تو ادارش انجام میده که ما نیستیم ولی مهمه که  یک عکسی برامون تو وب لاگ بزراه که ازش بنویسه، غیر از اینکه باید کمی تمرکز هم برای نوشتن داشته باشه و ما شیطونا نه مجالی بهش میدیم  که کارای ما تو ذهن شلوغش بمونه و یا از ما عکس بندازه و   فیلم بگیره  و  کارای دیگه و دیگه .... 31.gif ( قیافه الام مامانیه ها)

مثلا میدونین چرا؟ خوب یک وقتی من حوصله ندارم ازم عکس بندازن و یک وقتایی داداشی ها  . یه وقتایی داداشی ها موقع عکس شیطنت میکنن و یک وقتایی من. یک وقتایی من هوس میکنم عکس بنازم که اونوقت دادشی ها امون نمی دن و واسه گرفتن دوربین از دست من پیشقدم میشن و منم که به اونا نمیدم و .... صحنه عکسبرداری به میدون جنگ تبدیل میشه و حالا بیا و ببین ) میدون جنگ رو که نمی خواهید ببینید می خواهید؟ اگه خواستین به مامانی بگین ، چون ماها روزی دوسه بار حداقل جنگ راه میندازیم و واسمون کاری نداره 36.gifو اینجاست که مامان  از هر چی ثبت وقایع  برای ماست پشیمون میشه.

حالا مامانی دیگه از اینکه واسه نی نی شون خواهر و برادر بیارن پشیمون نشن ها.... چون ما کارای خوب و لحظات شیرینی رو هم براشون درست میکنیم که حتما براتون تعریف میکنم. اینارو گفتم چونکه خیلی ها برای مامانی نوشتن که چرا دیر به دیر می نویسه..... اومدم تا از حق مامانی دفاع کنم08.gif

حالا چند تا عکس که مامانی پیدا کرده و نسبتا بدرد بخوره برامون میزاره و مینویسه تا ایشالله مورد قبول  واقع بشه...

پگاه و داداشی ها در سرزمین عجایب

ما تو عکس بالا در مرکز خرید تیراژه هستیم و تقریبا از آخرین عکسای ماست و من اینجا چهار سال و یکماهه و داداشی ها تقریبا دو سال و دو ماهه( پویا سمت راست من و عکس هست و پایا سمت چپ ) هستند. من تیراژه رو خیلی دوست دارم چون وقتی مامان به هوای خرید اونجا میره من رو هم با خواهش و التماس گاهی می بره بالا( سرزمین عجایب) و بازی می کنم. یه بار هم با داداشی ها رفتیم که خیلی واسه مامان و بابا کنترل ما و البته راضی نگه داشتن سه تایی مون کار سختی بود. آخر هم پایا رو با گریه آوردیم پایین.02.gif

                    

          پگاه در پارک قیطریه           پایا در پارک قیطریه

  داستان کمر درد مامان رو بعدا به موقش واستون میگم و این عکس مربوط به روزی هست که مامان رفت دکتر ( فردای عید فطر) و بعدش ماروبردن پارک قیطریه که همون نزدیکی ها بود. چون قرار شده بود مامان دو، سه هفته ای بستری باشه تو خونه پس ماها( من و پایا، چون پویا پیش مامان نرگس بود) امروز رو فرصت داشتیم کلی بازی کردیم و بعدش ناهار رو خوردیم و رفتیم دنبال پویا که خونه مامان نرگس بود. (جاش خیلی خالی بود.49.gif)

          پگاه در کلبه شادی            پگاه در اداره مامانی... روز برفی

          

عکس سمت راست  بالا توی کلبه شادی هستم که یه روز بطور اختصاصی مامان و بابا تو ماه رمضون منو بردن اونجا و کلی تو خلوتی بازی کردم، بدون حضور وروجک ها.....03.gif

و عکس سمت چپ رو تازگی که برف اومد و مهد کودک ها تعطیل بود تو اداره مامان اینا انداختم. روزای برفی برای مامانی شده دردسر... بنظر شما سه تا وروجک رو کی و کجا به جز مهد کودک می تونه نگه داری کنه؟ بنابراین داداشی ها سهم مامان نرگس میشن و من با مامانی میام اداره41.gif

       

   پگاه در مهد ... شب یلدا              پایا درمهد... شب یلدا ... بالای سرسره استخر توپ

عکسای بالا رو مامان توی مهد کودک از ما انداخته، شب یلدا بود و این کرسی رو با آدم برفی برامون گذاشتن... قراره عکاس هم بیاد و با انار و آجیل و سماورش که تو عکس مامان معلوم نیست 07.gifو بقیه چیزای دیگه ازمون عکس بندازه. مامان چون خیلی خوشش اومده بود چند تا فعلا ازما عکس انداخت ولی بازم پویا نیست چون اون روز مریض بود و به مهد نیومده بود. عکس بغلی هم مال پایاست که بالای سرسره استخر تو پمون نشسته و داره با مامان دالی میکنه.....! ای شیطونک. عکسای مهدمون که آماده شد به مامانی میگم برامون اینجا بزاره ( چون اون روز  که عکاس اومد پویا هم بود)

                                     پویا و پایا ... خونه مامان نرگس                        

و اینم از عکس پویا(سمت راست) و پایا در همون روز برفی ( گمونم ۲۵ آذر ۸۵ باشه) که خونه مامان نرگس بودند، عکس رو خاله مائده با دوربینش انداخته و به مامان داده.

          پگاه و پویا و پایا ... خونه مامان جون          سروناز و دوقلوها... (دو سالگی)

سال پیش موقع تولد ما مامان بزرگ عزیز مامانی20.gif از دنیا رفت و مامان برامون جشن تولد حسابی نگرفت و امسال هم درد شدید ستون فقرات مامان و استراحت مطلقش و نظر دکترا باعث شد برامون تو خونه تولد نگیره. ولی طفلکی توی مهد کودک برای من و داداشی ها تولد گرفت. یه روزهم مامان نرگس اینا و دایی حامد اینا اومدن خونمون و یه مهمونی کوچولو داشتیم و یک روز دیگه هم خونه مامان جون اینا با عمه ها و ... تولد داشتیم....(سه تا تولد و سه بار کیک و کادو... دست همه در د نکنه= یه جورایی بد هم نبود ، یعنی مامان و بابا نذاشتن بهمون بد بگذره36.gif) مامان ایشالله عکس ها ی اون دو  تا تولد دیگمون رو هم بزودی میزاره تو وبلاگمون.

عکسای بالا مال خونه مامان جون ایناست که مامان با گوشی موبایل انداخته زیاد هم خوب نیست ولی فعلا یادگاری باشه تا بعد.( لباس نوک مدادی رو پویا پوشیده و زرشکی رو پایا) تو یکی از عکسها سروناز دختر عمه الی که خیلی دوستش داریم پیش پویا و پایا نشسته.

راستی مامان و بابا برای تولدم عروسک های سفید برفی و هفت کوتوله رو خریدن.خیلی دوستشون دارم و خیلی وقت بود میخواستمشون که اونا قول دادن واسه تولدم بخرن و خریدنش........... مرسی

این یکی 11.gif واسه مامان و اینم 11.gif واسه بابا

و این دو تا هم واسه داداشی ها 11.gif11.gif

و این عکسها هم مال تولد پارسال خونه مامان جون ایناست.... مقایسه کنید ما چقدر بزرگ شدیم

         تولد یک سالگی دوقلوها و سه سالگی پگاه          پویا و پایا... یکسالگی

                                     پویا سمت راست و پایا سمت چپ و منم وسط

                                     بچه ها با شقایق و سروناز                        

و بالاخره آخرین عکس که تقریبا قدیمی هست ولی چون بابا با دوقلوها عکس دیگه ای فعلا دم دست نداشت مامانی تصمیم گرفت اینو هم بزاره...( خونه مامان جون اینا... عید ۸۵)

بابا شاهین و دوقلوها.. عید 85

                                       پایا اینبار سمت راسته و پویا سمت چپ عکس

فعلا خداحافظ.... مامانی امروز تمام وقتش رو برای ما گذاشته و الان باید بیاد دنبال ما سه تا و ما رو از مهد بیاره خونه... مرسی مامان08.gif

این هم یک سری هم عکسهایی هست که توی مهد از ما گرفتن  و مامانی زحمت میکشه و برامون میزاره..........

pt.gifCool Slideshows

/ 31 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غنچه ها

من گذاشتمش زیر این تگ باید یه چیزی شبیه این داشته باشی البته مال شما تگ div نداره <"div id ="maincol">

الهام

خواهش می کنم قابلی نداشت. خوشحالم که موفق شدی

بابای عسل و غزل

سلام به خونواده گرم پگاهی و داداشی ها. فليکر قشنگی ساختيد. هر چی اين تصويرا رو می بينم می رم تو رويای دو سه سال آينده. پسراتون هم که هزاران ماشالله حرف ندارن از بس بانمکن!

شمسی خانوم

مرسی مامان مهربون!!!! خسته نباشی از کار برای اين نی نی ها! ممنون از دلداريت قربونت برم...راستی من چرا دفعه پيش عکس مامان مهربون رو نديده بودم؟ خدا کنه پگاه جون بزرگ شد مثل مامانش بشه....

آرام

به به سلام خانومی . خوب خداروشکر که یک فرصت پیش اومد و نوشتین .ایشالله که همیشه سالم و سلامت باشین و دیگه هیچ وقت احتیاج به بیمارستان پیدا نکنین و و در کنار کوچولوها و همسر گرامی شاد و خرم باشین . دسته گل هاتون رو ببوسین .خداقوت . خوش باشین .

شهرزاد

مامان گیتی می بینم که حسابی مایه گذاشتی ها این Slideshow که گذاشتی خیلی باهال شده....عکسهاش خیلی جالب شده..وقت کردی حداقل عکسها رو آپدیت کن...همشون رو ببوس...مواظب خودتون باشید تا من بیام

آبجی الی

چه دختر نازی.چه پسرهای خوشگل و بامزهای.چه مامان صبوری!سه تا قد و نیم قد باید خیلی سخت باشه.خدا هر سه تاشن رو برای مامان مهربون و بابای محترمشون حفظ کنه. مرسی به وبلاگ فندقی سر زدید.ابجی الی فندقی داره فعلا این عکسها و مطالب وبلاگ شما رو میبینه و میخونه!

رادين

سلام به دوست جونم ميخواستم خبر يه قرار وبلاگي رو در روز 4 اسفندماه ساعت 2 بعد از ظهر در يك محيط شاد و صميمي رو بهتون بدم . دوست دارم ببينمتون لطفا از مامان و بابا بخواين كه لينك مربوط به قرار رو كه لينك زير هستش توي وبلاگت بذارن همش چند روز مونده http://hami83.persianblog.ir/ به اميد ديدار