درباره مريضی من و داداشی ها

تو مهد کودک یک عالمه درباره امام حسین با من حرف زده بودند. من به مامان می گفتم مامان امروز اول محرم بوده چرا لباس مشکی تنم نکردی و مامان میگفت دخترم بچه ها که نباید از روز اول لباس مشکی بپوشن02.gif پس چرا مربی ها مون این جوری میگن؟12.gif این چند روزه هم همش به مامان میگفتم میدونی امام حسین کی بود؟ میدونی امام حسین شهید شده؟ و ده ها میدونی و میدونی دیگه.... به مامان هم یه روز قبل از تاسوعا (که با مامان نرگس رفته بود دکتر ساعت ۸ شب) یادم افتاد که باید  زنجیر ببرم مهد کودک با پرچم.... بهش زنگ زدیم که باید اونو واسم بخره . طفلی مامان تا ۱۰ شب دنبال زنجیر و پرچم و ... بود واسه من. کلی خوشحال بودم که فردا میرم مهد کودک با این وسایلم .... ولی نشد33.gif میدونین چرا؟ چون همون شنبه شب تب کردم و نه تنها من مهد کودک نرفتم حتی مامانم اداره نرفت... چه روزای بدی بود. واسه اینکه من مریضی رو به داداشی ها منتقل نکنم خونه مامان نرگس بودم... آخر شب مامان میرفت پیش داداشی ها و صبج میومد پیش من... ولی یک شب اونقدر خونه مامان نرگس بهانه گرفتم که ساعت ۳ صبح مامان اومد پیشم خونه مامان نرگس... اونقدر تب داشتم که مامان نه تنها از دستم ناراحت نشد که اون وقت مجبور شده بیاد پیشم بلکه همش بغلش بودم و هرچی هم میگفتم برام انجام میداد... روز عاشورا هم که همیشه مامان میگفت ما رو می برده سینه زنی ببینیم من حوصله نداشتم برم...یعنی با ماشین با داداشی ها رفتیم ولی صداها منو اذیت میکرد چون هنوز سرم درد میکرد پس هیچ دسته ای رو ندیدیم و داداشی ها هم همینطور.... امسال تاسوعا و عاشورا مامان و بابا در خدمت من و داداشی ها گذشت... روز بعد تعطیلی هم من پیش مامان نرگس بودم چون هنوزم چیزی نمی خوردم و سرفه میکردم. اما شبش پایا تب کرد و روز از نو و روزی از نو.... حالاپویا مجبور بود که تنهایی خونه مامان نرگس باشه.... مامان باز یک روز نرفت اداره و مواظب من و پایا بود... یه روز تب پایا قطع شد ولی از فرداش که مامان فکر میکرد همه خوب شدیم پویا هم تب کردو پایا هم مجدد تبش بالا رفت... طفلکی مامان یادمه یه شب که تا  صبح دو تا داداشی ها تب داشتن و گریه می کردن و بعدشم از شدت سرفه بالا میاوردن و از گریه اونا منم از خواب می پردیدم...مامان هم گریه کرد و میگفت خدایا مگه من چه گناهی کردم ؟؟؟ روز بعد هم  که اونا رو برای بار دوم برد پیش دکتر از ریشون عکس گرفتن و کلی آنتی بیوتیک و آمپول بهشون دادند  و ....20.gifتا بعد از یکهفته کمی حالشون بهتر شد... خلاصه من و داداشی ها دو هفته ای مامان طفلکی و بابا رو حسابی با مریضیمون خسته کردیم... خدا بهشون صبر بده

مامانی اونقدر این روزا ناراحت بود که میخواست تا دستش به  کامپیوتر رسید اینارو بنویسه تا کمی درد دل کرده باشه و دلش خالی شده باشه چون به ما که نمی تونه بگه خوب ما که گناهی نداریم... تقصیر مهد هم نیست چون مجبوریم بریم اونجا و ...........بقیه هم که بازم بی گناهم ... ولی طفلکی ها اگه مامان نرگس به مامانی کمک نکنه مامان رو هیچ کس نمی تونه حساب کنه.........07.gif و بالخره ژس از خوب شدمن ماها کمر و پشت مامانی دوباره درد گرفته........ آخی ولی حالا که فرصت کرده یکماهی گذشته... اینم از شانس ماست ( چون اون روزا خیلی ناراحت بود و خسته)03.gif

50.gifمن و داداشی ها مامان و بابارو خیلی خیلی دوست داریم  و فکر کنم حالا دیگه سختی اون روزا از یادشون رفته و کلی از خدا به خاطر سلامتی ما ممنون هستن 50.gif

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياسمن(مامان هيراد)

نميدونم چرا نتونستين سال تولد بچه ها رو پيدا كنيد..ممكنه اين اشتباه رو كردين كه روزشمار حاملگي رو انتخاب كردين..سمت چپ صفحه سايت lilypie براي تولدهاي مختلف(يكسالگي-دوسالگي تا سنهاي بالاتر )روزشمار جداگانه داره...حتما به سمت چپ صفحه نگاه كنيد...

ياسمن(مامان هيراد)

خيلي خوب شد روز شمار گذاشتي ولي فكر كنم اگه اين روزشمار رو اول قالب وبلاگت بذاري بهتره چون يكجرايي سرعت وبلاگت كم شده...ببخشيد اينقدر نظر ميدم ..

آرزو (مامان آرش)

مامان پگاه جون و پويا و پايا جون سلام ممنونم كه به وروجك من سر زدين و به ليست دوستاتون اضافه كردين. با اجازه من هم شما را لينك كردم راجع به آن نوشته من لينكش را براتون ميذارم بايد يكي يكي حروف را از اين سايت بگيرين و بعد با فتوشاپ كنار هم قرار بدين بعد در نهايت كلش را توي يك سايت مثل تايني پيك يا دراپ شاتز آپلود كني موفق باشي خانمي http://diddlandfriends.com/store/category/6559/Just_Pictures.html

مهسا مامان ملودی

سلام عزيزم ممنونم ازت که به من سرزدی ماشالا بچه های نازی داری زنده باشن.من شما رو لينک می کنم.که بتونم بهتون ير بزنم.

نوناز

سلام عزيز های دل. به مامان خيلی مهربونتون و مامان نرگس دوست داشتنی و بابای گرامی خسته نباشيد می گیم. کاش نزديکتر بوديم تا گاهی ما هم می تونستیم کمکی کوچک باشیم. خيلی دوسستتون داریم. مامانُ و محيا و رويا

لادن مامان رادين

آخي ناناز خانوم الان كهخ حتما خوب خوب شدي ايشالا كه كمر و پاي ماماني هم خوب ميشه

نيوشا

سلام عزيز دلم من که ديگه دير رسيدم و ميدونم که الان خوب خوبي. هم تو هم داداشيات.خيلی مراقب مامانيت باشا.ببوسش به جام